تبليغاتX
خانواده آقای لاب لاب لا

"ولنتون مذگان در لب لب آباد"

شده تا حالا احساس كني قلبت اونقدر داره محكم مي زنه كه انگار مي خواد از تو دهنت بياد بيرون؟شده تا حالا وقتي يه نفر رو مي بيني جفت دست وپاهات چوب بشه و شر شر عرق بريزي؟اگه اينجورياست پس بدون عاشق شدي.حكما اگه اون پنج كوچولوي برعكسو(قلبتو ميگم)با چاقو از تو سينت دربياري و نگاش كني عكس همون كه دوستش داري رو روش مي بيني!باور نداري؟امتحان كن!

واما ال قصه

شصت هفتاد سال پيش توي يه همچين روزي ،شوروحال عجيبي به پا بود.دخترا اين ور مي دوييد،پسرا اونور،پيرزنا با چارقدهاي گلگليشون كه با يه دونه دندون نگهش داشته بودن تندوتند از اين مغازه به اون مغازه ميرفتن يكي گل مي خريد ،اون يكي عروسك،واااي نمي دونيد چه خبر بود كه.... .مغازه دارا هم كه نگو؛هرچي آت و آشغال داشتن كه تا 2روز پيش هيچكس بهشون نگاهم نمي كرد ريخته بودن تو اين جعبه ها و با چهار تا دونه از اين شكلات و خورده ريزا مي فروختن خداد تومن.

خلاصه كه، همه تو جنب وجوش بودن،فقط اين وسط مادربزرگ جان ما بود كه همش اخماش تو هم بودو غصه دار؛چون آقا بزرگ از صبح تا حالا از تو خونه جُم نخورده بود و مدام زير زيركي غرو لند مي كرد"اي از خدا بي خبرا !اي اجنبي هاي گور به گور شده فرهنگمونو چپاول كردين ..."

مادربزرگ جان همه جاي خونرو زيرورو كرده بود ،اما از كادو مادو خبري نبود.لاب لاب لا 1و2 كه سر حوض داشتن آب بازي مي كردن(آخه كي سر سياه زمستوني سر حوض آب بازي مي كنه؟!!!)اينطرف و اونطرف رفتن مادربزرگ جان رو ديدن و از حرفايي كه مادربزرگ جان داشته با زن اصغر علي شَمبه *1 ميزده يه چيزايي شنيده بودن.اون دوتا نابغه بزرگ تصميم گرفتن يه كادو بخرن و به جاي بابا شون به مادر بزگ جان بدن!

"مامي جون بيا ما پيداش كرديم اينو ددي تو صندوقخونه قايم كرده بود."

آقا بزرگ:چيش*2،بابا،چرا اينجوري ميكنيد؟! اومديم خبر مرگمون يه چرت بزنيما،باهااَه*3

مادربزرگ جان بي توجه به عصبانيت آقا بزرگ همينجوري كه داشت  كادوشو باز مي كرد گفت: واي من فكر مي كردم تو يادت رفته دستت درد نكنه.اون دو تا قند عسلم كه منتظر يه سوژه بودن شروع كردن به بشكن زدن و رقصيدن.

آقا بزرگ زير كرسي نيم خيز نشسته بودو مات و مبهوت به اين مادرو پسرا نگاه ميكرد.بعد از چند ثانيه انگار كه از شوك در اومده باشه يهو داد زد:كادوووووووو؟؟؟؟!!!!!!!!!! منكه اينارو نخريدم.  مادربزرگ جان:اِووااا،پس اينا چيه؟!يعني كي اينارو خريده؟!!

آقا بزرگ كه هوشش بالاي 200بودوگل پسراي خودشو خوب مي شناخت، زير چشمي بهشون نگاه كاردو گفت:چه مي دونم زن! اين جنگولك بازياواسه اين خارجياي تازه به دورون رسيدس كه هي  روز عشق روز عشق مي كنن،ما خودمون سپندارمذگان داريم،كه توفيرش با ولنتونِ اينا فقط 4روزه.مي خواستم اون موقع بهت كادو بدم. بعد يه چشم غره به پسراش كرد و گفت از زن وبچه خودم توقع نداشتم بايد يه كاري واسه اين تهاجم فرهنگي بكنم، سريع از جاش بلند شدو با سوت معروف خودش رخشول رو صدا كرد، مثه رستم پريد روش وبه سمت خونه تپر علي خان رفت. بعد از ساعت ها گفتمان!!!!بين بزرگان و خان لب لب آباد(همون تپر علي خان)بالاخره تصميمات زير گرفته شد:

1.همه خرسها و گاو هاي خارجكي جمع بشه و به جاش عروسكا و صنايع دستي خودمون استفاده بشه.

2.به جاي اين شكلاتا كه همش ضرره،قيسي و پيچ پيچك وراحت الحلقوم استفاده بشه.

3.به جاي جمله ي چندش و بي احساس"I LOVE  U"رو كادو هامون بنويسيم "دوستت دارم جيگر"

4.در ضمن خيلي تلاش شد كه تاريخ روز عشق به همون 29 بهمن(سپندارمذگان) خودمون انتقال پيدا كنه اما چند تا از بزرگا كه دستشون با اجنبي ها تو يه كاسه بود و حق وِتو داشتن، نذاشتن ولي موافقت كردن به جاي ولنتاين  بگيم ولنتون مذگان خب همينشم غنيمته!

خلاصه از اون موقع بود كه ولنتون مذگان به تقويم لب لب آباد اضافه شد.

 

 پیوست:

*1يكي از همسايه هاي مادربزرگ جان اينا،كه گويا خيلي با مادربزرگ جان close بودن.

*2يكي از اصوات،به معني اَه

*3 به پيوست شماره 2مراجع شود

*4اول بگم كه اين پيوست هيچ ربطي به متن بالا نداره.22/بهمن تولد لاب لاب لا 1بود،آره ديگه همون تپل مهربون(باباي ننه سارا) مي خوايم اينجا تولدشو بهش تبريك بگيم وآرزو كنيم كه 120سال زنده باشه.بزن دس قشنگه رو.

                                ودر آخر بي عشق از دنيا نري بلند صلوات ختم كن!

 

  

+ نوشته شده در شنبه 26 بهمن1387ساعت 2:5 بعد از ظهر به قلم اَوينار و شهرزاد |

 باب نامه

باب دوم: بازخواني شاهنامه البته با كسب رخصت از فردوسي عزيز

 

 كنون رزم virus و رستم  شنو                 دگرها شنيدستي اين هم شنو

كه اسفنديارش يكي disk داد                  بگفتا به رستم كه  اي   نيكزاد

در اين disk باشد يكي file ناب                كه بگرفتم از site   افراسياب

برو حال مي كن بدين disk هان!              كه هم نون و هم آب باشد در آن

تهمتن روان شد سوي خانه اش               شتابان  به   ديدار     رايانه اش

چو آمد به نزد mini tower اش                بزد ضربه بر دكمه power اش

دگر صبر و آرام و طاقت نداشت                مران disk را در drive اش گذاشت

نكرد هيچ صبر و نداد هيچ لفت                 يكي list از root ديسكت گرفت

در آن disk ديدش يكي file بود                 بزد enter   آنجا   و  اجرا   نمود

كز آن يك demo گشت زان پس عيان        به فيلم و به موزيك و  شرح و بيان

به ناگه چنان سيستمش كرد hang         كه رستم در آن ماند مبهوت و منگ

چو رستم دگر باره reset نمود                همي كرد هنگ و همان شد كه بود

تهمتن كلافه شد و داد زد                       ز  بخت   بد   خويش   فرياد    زد

چو تهمينه فرياد رستم شنود                 بيامد  كه   ليسانس   رايانه    بود

بدو گفت رستم همه مشكلش               وز آن disk و برنامه  خوشگلش

چو رستم بدو داد قيچي و ريش             يكي bootable ديسك آورد پيش

يكي toolkit اندر آن disk بود                 بر   آورد   آن  ر ا  و   اجرا   نمود

همي گشت toolkit هارد اندرش          چو كودك كه گردد   پي   مادرش

به ناگه يكي رمز virus يافت                 پي حذف امضاي ايشان   شتافت

چو virus را نيك    بشناختش                مر از boot sector بر انداختش

يكي ضربه زد بر سرش toolkit            كه هر بايت آن گشت هشتاد  bit

به  خاك  اندر  افكند    virus را              تهمتن    به  رايانه  زد   بوس   را

چنين گفت تهمينه با شوهرش              كه اين بار بگذشت  از  پل   خرش

دگر  باره  اما  خريت    مكن              ز  رايانه  اصلا  تو  صحبت  مكن

قسم خورد رستم به پروردگار               نگيرد   دگر  disk  از  اسفنديار

 

پ.ن:اين شعر جالبو از وبلاگ آقاي ميلاد كريمي گرفتيم.

فصل امتحانا نزديكه اميدواريم كه موفق باشيد وبراي ما هم دعا كنيد.

پس تا بعد از امتحانا فعلا خدافيظي

+ نوشته شده در پنجشنبه 5 دی1387ساعت 10:0 قبل از ظهر به قلم اَوينار و شهرزاد |

  خبر خبر

 

خوانندگان عزيز سلام

سحرگاه ديروز به همت دلاوران غيور و جوانان سلحشور لب لب آباد،شعبه افتخاري شماره1دانشگاه آكسفورد در اين روستا شروع به كار كرد؛اين دانشگاه در زميني به مساحت100متر-وظرفيت دانشجو بي نهايت-در حوالي روستا ساخته شده است.احداث اين ساختمان از 10سال پيش در دستور كارپارلمان لب لب آباد قرار گرفته بود اما به دليل مراحل اداري كمي به تعويق افتاد!!!

در ميان شورو هيجان جمعيت حاضر در محوطه تابلوي عجيبي كه در بالاي درب اصلي دانشگاه زده شده بود توجه مارا به خودش جلب كرد:

 

 "3واحد پاس كن 2تا مدرك ببر"

 

درهمين راستا همكار محترم بنده براي شنيدن جزئيات بيشتربه سراغ رئيس دانشگاه جناب آقاي John Simpton رفت تا جزئيات بيشتر را از زبان ايشان جويا شويم:

خبرنگار:آقاي Simpton از اينكه وقتتون رو در اختياربنده قرار داديد ممنونم.انگيزه ي شما از ساخت چنين مجموعه باشكوهي چي بوده و ضمناَ تابلوي"3واحد پاس كن 2تا مدرك ببر" را با چه هدفي زدید؟

Simpton: اولين انگيزه ي من براي احداث چنين مكان علمي،قدرداني از زحمات بي دريغ ننه محمود بود؛ايشون براي غني كردن زبان انگليسي زحمات زيادي را در لندن كشيدن و سالها دود چراغ خوردن(در اينجا در چشمهاي آقاي Simpton اشك حلقه زد).اون بانوي بزرگواربه زادگاهشون خيلي علاقه داشتن و هميشه به دنبال كارهاي فرهنگي بودن.

خ:اين طور كه ما با خبر شديم سيستم دانشگاه شما با ساير دانشگاه ها كمي فرق ميكنه ،ميشه یه كمي توضيح بديد؟

S: بله،با توجه به حجم سنگين ترافيك در روستاي شما و تبعات منفي و واقعاَ زيانباري كه اين معضل داره مي تواند حتي بنيان هاي خانواده رو از هم بپاشونه،ما تصميم گرفتيم يه دانشگاه مجازي تاسيس كينم تا مردم مجبور نباشند به خاطر چندتا كلاس بي ارزش هرروزه چند ساعت از وقت ارزشمندشون رو در ترافيك باشن.اين شعبه رو به احترام ننه محمود،به اسم ايشون زديم اما دربرنامه هاي آيندمون هست كه چند شعبه ي ديگر در اطراف روستا بزنيم؛در ضمن ما واقعاَدر تلاشيم تا از تبعات و آثار منفي كنكور بكاهيم و اينارو وظيفه ي هر انسان دلسوزو فرهنگي مي دونيم.مردم وشخصيت ها از اين قدم بزرگ استقبال كردن و حتي چهره هاي فرهنگي زيادي رو توي صف مي بينيم و واقعا آينده ي خوبي رو براي لب لب آباد پيش بيني مي كنيم.

خ:ممنون ميشيم اگه كمي هم درباره اون تابلو توضيح بديد

S: آهان،بله ،ما در يك حركت نمادين براي جلوگيري از اتلاف وقت براي دانشجوهاي عزيزمون تنها 3واحد ارائه مي دهيم و بعد با توجه به نمرات آنها بهشون 2مدرك معتبر از آكسفورد اهدا مي كنيم كه در تمام دنيا ارزش بالايي داره.

خ:يعني فقط با 3واحد!!!چقدر عالي

S: بله جانم،اين 3واحد پول پارتي و پررويي هستند .ما مي خواهيم پرچم علم را همه جا برافراشته كنيم و با همكاري هم ريشه جهل و ناداني رو بخشكونيم .

 

 هيپيپ هورراااااااا هيپيپ هورررررااا

 

خ:خوانندگان عزيز شورو هيجان روستائياني كه جلوي درب اصلي حلقه زدند واقعاَ جالبه و زبان از وصف اون عاجز.روستائيان كه با بيل و كلنگ در صف ايستاده اند تا قدم كوچكي را در راه علم و فرهنگ آب و خاكشون بردارن،همه پلاكارت هايي رو به زبان انگليسي نوشتن .

 

 

Hurryyyyyyyyy!

Simpton

I love you

‌ Hurryyyyy

 

 

اميدوارم اين گزارش مورد توجه همتون قرار گرفته باشه.
اصغر بي كله خبرنگار واحد مركزي خبر/لب لب آباد

اصغر بي كله

 

*البته آقاي Simpton به زبان انگليسي صحبت مي كردن و ما صحبت هاي ايشون رو ترجمه كرديم.

 

 

+ نوشته شده در جمعه 1 آذر1387ساعت 10:55 قبل از ظهر به قلم اَوينار و شهرزاد |

اندر احوالات جشن تولد اوينار جون

درست 20 مهر سال 66 بود كه يه لاب لاب لا ديگه متولد شد.يادش به خير انگار همين ديروز بود كه بابام منواز مدرسه به بيمارستان آورد،تا آبجي كوچيك وتپليم رو ببينم.

برعكس بچه هاي ديگه با "بابا ماما" زبون باز نكرد!همش مي گفت "لاب لاب لا"و هر وقت هم كه عكس آقا بزرگ رو روي تاقچه مي ديد سريع تعظيم مي كرد و زير لب چيزي مي گفت!بعدها براي ما تعريف كرد كه با روح آقا بزرگ درارتباط بود و اون بهش مي گفته كه تو با آخرين نوم كه 7ماه و 27 روز ديگه(شهرزاد،كه الانم معلوم نيست كجا غيبش زده و منو دس تنها گذاشته)به دنيا مي ياد رسالت بزرگي دارين و بايد ياد و نام خاندان لاب لاب لا و لب لب آباد رو زنده كنيد.

مي خواستم فقط تولد خواهر شيطونمو تبريك بگم ولي نمي دونم چه طور حرف تو حرف شد و اينارو گفتم با اين همه گرفتاري خونه داري و شوهر داري

خلاصه آبجي جونم اميدوارم هميشه سالم وخندون باشي  وبه آرزوها ‌ت برسي

                                                                                        نویسنده:مریم

+ نوشته شده در شنبه 20 مهر1387ساعت 12:13 بعد از ظهر به قلم اَوينار و شهرزاد |

لوبیای لب لب آباد :(قسمت دوم)

تپرعلي خان(فتح به ت)1*خان لب لب آباد سيتي بود،از جهت پدري و مادري با ما فاميل بود ؛اما هميشه با ما سختگير تر بودو بيشتر به ما گير مي داد تا مردم يه وقت فكر بيجا نكنن.باباهاتون و پسر تپر علي خان توي يه اكابه درس مي خوندن و آقا زاده بازي اي وجود نداشت، تازه اون موقع از اين فراگير و نصفه گيرام نبود كه شماهارو ناراحت كنه و تبعات درس نخوني بچه ها به عهده ي خودشون بود ، مثلا هيچوقت بي سوادارو به خاطر اينكه زياد سختي نكشن و قصه نخورن نمي گذاشتن كنار بچه هاي كلاس دوم و سومي و يه مدركم بزنن زير بغلشون.حرفمو كه خوب ملتفت ميشين بچه ها؟!

اَ و ش-آره چه خوبه كه شما اينقدر به فكر مشكلات ما هستين ،راستي اونموقع ها هم واسه خودش مدينه ي فاضله اي بوده ها(ياد سقراط به خير)

ب- انقدر تو حرف من نپرين بزارين بقيشو بگم.اونموقع اگه سختي و خشكسالي بود مال همه بود نه فقط مال ما مردم بيچاره، اگه اصغر آقا بغال اجاره نشين بود ما مراعاتشو مي كرديم تا يه وقت آب تو دل زن و بچش تكون نخوره ،كمكش مي كرديم تا خونه بخره .حالا تو اين دنيا خدا به هممون يكي يه دونه خونه توپ داده.

اونموقع ما شبا برق مريض خونه و دهداري و خيابونارو روشن نمي گذاشتيم ،يعني اين توصيه رمضون يه دست2* ويا بهتره كه بگيم تهديدش بود؛نه اينكه به فكر برق و اين چيزا باشه ها نه،

اَ- پس به فكر چي بود؟

ب- بابا زبون به دهن بگيرين ديگه،آخه هيولاها تو تاريكي راحت ترن يعني بهره وري و راندمان كارشون بالاتره اصلا اگه ما همين صرفه جويي رو هم نمي كرديم كه شما همين دو ساعت برقو تو روز هم نداشتين ، گلاب به روتون حتي دست به آبم با شمع ميرفتيم،اصلا مي دونين چند نفر توي راه اين فرهنگ سازي جونشونو از دست دادن؟!!! حتما اسم ممد بي كله رو شنيدين ،زم بسّه(به ضم ز)يه دفعه با شمع رفت دست به آب نگو كدوم از خدا بي خبري بشكه نفتو گذاشته بود اونجا ، بنده خدا تو راه فرهنگ سازي داغون شد ، اصلا واسه همين بهش مي گفتن بي كله!

اَ-آقابزرگ تورو خدا اين قدر حرف خشن نزنين بابا دلمون ريش ريش شد.راستي از مادربزرگ جان چه خبر؟

ب-هيچي بابا خوبه الحمد لله فقط به فكر اون دو تا گل پسرشه!

ش-ننه محمود چي؟

ب-اينجا يه شعبه ديگه آكسفورد زده و داره كار مي كنه منم اونجا كلاس ميرم آخه بابا جون اين دوره زمونه فقط زبون مادري كفايت نمي كنه دو كلوم هم انگليسي بلد باشيم به جايي بر نمي خوره.ديگه خسته شدم دست از سر كچلم بردارين. تا دل مادربزرگ جان شور نزده و فكر نكرده شلوارم دو تا شده برم ديگه فقط حرف آخر اينكه به اون دوتا پسر فلان فلان شده بگين اون قديما شب جمعه ها مي يومدين پيشم حالا به خاطر اين دو ليتر بنزين نمي ياين ؟مي ترسين كارت سوختتون تموم بشه؟به همه خوننده هاتون هم بگين يه يادي از بزرگاشون بكنن كه هر چي دارن از ما دارن!راستي اين لوبيا رو هم نگه دارين و هر وقت كار داشتين يه دستي به سرو گوشش بكشين.

اَ و ش-آقا بزرگ جون دستتون درد نكنه امروز يه عالمه درس خوب ياد گرفتيم به خدا اينا بيشتر از لوبيا پاك كردن به دردمون مي خوره. به همه برو بچه هاي اون وري سلام برسونين.

 

من يقراء فاتحه مع الصلوات

1*:البته اسم اصلي خان ،صفر علي خان بوده اماچون خانمش وقتي مي خواسته حرف بزنه زبونش مي گرفته ،بهش مي گفته تپرعلي خان!!!و همينجوري اين اسم روش موند.

2*:برای آشنایی با شخصییت شخیص رمضون یه دست، به داستان های قبلی مراجعه کنید.

+ نوشته شده در چهارشنبه 3 مهر1387ساعت 6:9 بعد از ظهر به قلم اَوينار و شهرزاد |

لوبیای لب لب آباد:(قسمت اول)

قصه از اونجا شروع شد كه مامانامون هوس كردن دوباره يه مهموني خونوادگي راه بندازن، و از اونجايي كه تو خونواده ي ما همه يه جورايي خاله آشي هستن ، قرار شد عصرونه آش درست كنن،پاك كردن برو بنشن آش افتاد رو دوش ما(حقي كه افتاد رو دوش ما) خلاصه يكي يه گوني انداختن رو كول ما دو تا آدماي به اصطلاح فرهنگي و ما رو فرستادن تو اتاق زير شيروني و گفتن به جاي اين همه هر ِ و كر ِ كردن بريد يه كار مثبت تو زندگيتون انجام بدين بلكه به درد آيندتون بخوره؛ گوني هارو با هزار بدبختي از هزارو خورده اي پله برديم بالا. پله ي آخر كه رسيديم، گوني ها رو كه اومديم بزاريم رو هم ديگه، يهو،نخ يكي از گوني ها پاره شدو لوبيا ها تپّ و تپ ريختن و راه اومده ي ما رو رفتن پايين ، قلب ما هم از غصه با اونها تلپ تلپ اوفتاد پايين.نتونستيم جمعشون كنيم، آخه اصلا چوب شده بوديم . هيچي لوبيا ته گوني نموند بجز يه دونه، اما وقتي نگاش كرديم ديديم انگار با همه ي لوبيا هاي ديگه فرق داره ، داشتيم وارسيش مي كرديم كه يهو دود همه جارو گرفت و با شروع شدن رقص نور وصداي دوپس دوپس پس زمينه، و بلندتر از اون صداي سينه صاف كردن يه نفر به خودمون اومديم.

 

۱*اَ-چي بود؟چه صداي آشنايي بود، يعني كي مي تونه باشه؟!

ب-دست ننم درد نكنه تازه آشنا بود؟!سال به سال نمياين سر خاكمون همين مي شه ديگه.

اَ و ش-آقا بزرگ !!!!!!!!!!!!!!!!

ب- چيه از ديدنم خوشحال نشدين ؟، همه نوه دارن  ماهم دلمون خوشه نوه داريم!

از خدا كه پنهون نيست از خوننده هاي وبلاگ پنهون نباشه يه كم ترسيده بوديم هرچي باشه خوب روحه ديگه آدم مي ترسه ، شما بودين نمي ترسيدين؟!

ش-آقا بزرگ چرا اينقدر پكرين ؟چيزي شده؟مگه اونطرف خوش نمي گذره؟ نكنه با اصغر ۲*بازارچه دعواتون شده؟!

ب-نه بابا جون اونوريا كه ته مرام و معرفتن، دلم ازدست اينوريا خونه، چه زود محبتاي منو يادتون رفت مثل اينكه فراموش كردين من ضمانتتونو كردم كه شما دو تا شلقلي(ش به ضم) اينجارو راه بندازين اونوقت توي اين چندماهه يه اسم خشك وخاليم از من نبردين ، نه خاطره اي،نه داستاني، بابا ما واسه خودمون يلي بوديم اونوقتا.

ما كه دلمون داشت از آتيش ندامت مي سوخت و چشمامون پر از اشك بود با گردناي كج كرده گفتيم:

آقا بزرگ اين حرفا كدومه؟ب ب ب ببخشيد...

ب- اصلا اينجوري نميشه مي خوام پدرسالار بازي در بيارم نامردا اگه مردين بگين بسم ا... و خاطرات منم يه گوشه از اون وبلاگ در پيتتون!! بنويسين.

ما هم بي چون و چرا حرف آقا بزرگ رو قبول كرديم ، يعني خداييش چاره ي ديگه اي نداشتيم ، تا اومديم بريم ورق و كاغذ بياريم آقا بزرگ گفت اجي مجي لا ترجي و چندتا ورق گلاسه و دفتر پاپكو و 4/3 تا خودنويس با حال انداخت جلومون .

اَ- ايول بابا دمت گرم، اونور آبيه؟!!!

ب- نيشتو ببند بچه، اگه قرار دلقك بازي در بيارين وبلاگتونو مي دم جمشيدهكر هك كنه ها !!!

ش- نه نه آ قا بزرگ اوينار بچگي كرد تورو جون مادر بزرگ جان ببخشيدش.

بلاخره با كلي نازو عشوه شروع كرد به گفتن. به قول ضرب المثل معروف: نازكش داري ناز كن ، نداري پاتو دراز كن .!!!!!!

ب-يادش بخير بچه ها تو لب لب آباد، ما فقط يه خان داشتيم، اصلا خان وخان بازي نبود، زمين و زمين داري نبود، كارگر و مدير نبود. خودمون برنج و گندم مي كاشتيم، خودمونم از اونا استفاده مي كرديم؛ خلاصه خودمون آقاي خودمون بوديم، تيكه اي از بهشت بود، چهار فصل خدا بود. مثلا يه قرون مي دادي چهار كيلو گوشت تازه گوسفندي مي گرفتي ،تازه اينقدر تورم و گروني نبود.

بچه ها بيشتر پي كار بودن تا پي درس و اكابه و اين سوسول بازيا،تازه تپرعلي خان۳ *(فتح به ت).....

نمنه تپر علی خان؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

منتظرمون باشید...

پیوست:

ا* ا:اوینار  ش:شهرزاد  ب:اقا بزرگ  ۱*:رقیب اصلی اقا بزرگ تو مسائل ورزشی اجتماعی و.......

۳*:؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

+ نوشته شده در چهارشنبه 13 شهریور1387ساعت 12:0 بعد از ظهر به قلم اَوينار و شهرزاد |

 

"باب نامه":باب اول:

اندر مسائل حمل ونقل درون شهری

 

نمي دانم از بخت بد روزگار بود يا ستاره خوش اقبال كه سرنوشت هرروزم با BRT گره خورد.خلاصه،چشمتان روز بد نبيند همين كه به ميدان انقلاب مي رسم دو راهي جلوي چشمم سبز مي شودBRTیا تاکسی؟مسئله اين است!البته راه تاكسي به دو شعبه ديگر تقسيم مي شود:1.توصيه هاي بابام:"بابا جون يه وقت كله صبحي با تا كسي نري ها اين اتوبوس هارو كه واسه عمه من نساختن!حداقل توبرو ازشون استفاده كن.همين جوري خالي مي ره خالي مي ياد!بيچاره اين راننده هاشون دلشون پوسيد بس كه آدم نديدن!!!!!!"2.از دست دادن چندين تومان هرروز،به جاي 20تومان ودوباره مفاهيم بهره وري،هزينه فرصت از دست رفته،مديريت مالي،پس انداز،استاد صادقي،نمره افتضاح اقتصاد خردوهزاران مورد ديگر كه مثل فيلم از جلوي چشمم مي گذرند.

بالاخره سامانه اتوبوس هاي تند رو(BRT)را انتخاب مي كنم.محشر كبري است.خيلي خوبه،به جاي هزارتا چيز كه تا حالا تو عمرت نديدي،مي توني اين همه آدم را با هم يك جا ببيني بعد هم تازه به جاي اينكه دستاتو دو سه متر دراز كني تا به راننده بليط بده ي،اونو توي كيسه هاي مخصوص كه جلوي در گذاشتن ،مي اندازي(اين همه مزيت با هم يه جا؟جل الخالق!)

 

راستي مقصد من كجا بود؟با هل وارد مي شوم!!چه خبره اينجا؟ازبوي عطر هاي مشهدي گرفته تا بوي سيگارو...از صداي پچ پچ يه دختروپسر(كه تو اون هاگيرو واگير وقت پيدا كردن تا با هم طرح رفاقت بريزن)و صداي آن خواننده معزّله(كه مي فرماينداز اون بالا كفتر مي ايه...)گرفته تا...

 

واما خدا اون روزرو نیاره اگر بخواهي توي ايستگاه هاي كم رفت وآمد پياده بشوي.برای اينكه جا نموني بايد مثل مجسمه20-10تا ايستگاه قبل كنار دربایستی.-اِخانم مگه اينجا حاجت مي دن كه اومدي دخيل بستي اينجاو.... بالاخره با هر بدبختي كه شده از اين ابو قراضه چهار پا پياده مي شم وتوهمون گيروداد پياده شدن،طبع خفته شاعريم بيدار مي شه!!!

 بس كه آهنگ و سرصدا تو گوش من جير مي كشن

سرم داره مي تركه حالا كي مي خواد جمش كنه؟


اون پسره تو اتوبوس با چشماي وق زده و قلمبيده

همش داره مي گرده كه يه سوژه خوب پيدا كنه!!!

اون خانومه با اون همه بزك دوزك رو صورتش

از سنگيني    سر شو  حتي نمي تو نه بلند  كنه!!


يه پيرزن با چشماي تنگ شده و هزارتا خواهش، التماس

ميگه"خانوما امان از اين ديسك كمر"ميخواد يه جايي بشينه


يه دختره بعد يه ساعت، با كلي عشوه وغميز ميگه:

بابا خانوم جون الكي نگو اينم يه جور چوب كاريه؟


اي خدا جون اينجا كجاست ؟ شايد اصلا اشتباهي سوار شدم

يا شايدم من ،اشتباهي شدم وهنوز خودم نمي دونم،كي ميدونه؟


  نتيجه اخلاقي:

۱.اتوبوس هاي شهري اون قدرها هم بد نيست باعث كشف استعدادها مي شه!

۲.شايد بهتره به جاي اينكه اينهمه ابوقراضه چهارپا وارد كنيم،خودمون اونا رو بسازيم تا با شرايط وظرفيت مسافراي وطني بيشتر همخوني داشته باشه!

۳.مي تونين به تمام اتوبوس هاي ايران تعميم بدين

                                                     نويسنده:ا و ي ن ا ر

                                           (له شده زير چرخ دنده هاي تمدن)

 

+ نوشته شده در دوشنبه 14 مرداد1387ساعت 12:14 بعد از ظهر به قلم اَوينار و شهرزاد |

و به خاطر اين شوك بزرگ(تولدپسر سوم آقاي لاب لاب لا كبير)بود كه ننه محمود نتوانست ديگر فارسي حرف بزند و زبان مادريش را از ياد برده و تا آخر عمر انگليسي صحبت كرد.حتي او چندين كتاب بزرگ و مهم به زبان انگليسي نوشت و چندين تصحيح و مقدمه انجام دادكه مهمترين آنها همان تصحيح و مقدمه اي برديكشنري آكسفورد است.

هم اكنون قبر وي در قبرستان خانوادگي ملكه ويكتوريا مي باشد كه البته اين امر مهم يكي از وصاياي خود ملكه بودوبازماندگان ننه محمود در حال حاضر در پارلمان انگلستان پست هاي اساسي و مهم دارند؛ همين الان يكي از نوادگان آن مرحومه پيامكي برايمان sendid "كه جون مادرتون دست از سر اين ننه ي خدا بيامرز ما بردارين و برين سراغ همون بچه خودتون كه به دنيا اومد ،چي بود اسمش؟هان.................."

اين بنده خدا راست مي گفت بچه روي زمين بدون قوت و غذا و بدون پنبه ريز مانده و ما داريم سر تاليفات ننه محمود بحث مي كنيم!

در آن هنگام جناب لاب لاب لا كبير به خاطر ميموني تولد پسر عزيزش تا نيم شبانه روز اهل محل را به خوردن چاي و توت خشك دعوت كرد.

 

او بعد از رفتن ميهمان ها رو كرد به مادربزرگ جان و گفت:"اي عزيزتر از جان!اي قندو نبات!اي يار شفيقم!اي همدم دوران هاي سختي و تنهاييم!اين گردنبند بلريان را بستان كه اين تولد براي ما بس ميمون و خجسته بود؛ حال به نظرت اسمش را چه بگذاريم؟"در همين هنگام لاب لاب لا 2از پشت پرده بيرون پريد و پدرش گفت:"اي بچه ي... تو از كي تا حالا اينجايي؟!!! خدا بگم ..."و او با گريه و زاري گفت:"پدر جان،پدر خوب و مهربان من و قلب كوچكم دوست داريم اسم برادر خودمان را لاب لاب لا 3 بگذاريم و دعا كنيم همه ي ما لاب لاب لا ها در سايه ي امن الهي به همراه همه ي مردم ايران به نوآوري و شكوفايي در زمينه ي انرژي هسته اي پرداخته،خود را از اجنبيان بيگانه كرده و موشك جديدي را به فضا ارسال كنيم.

 

 

 

 

 آمين...!!!

و وقتي پدربزرگ اين دعارا شنيدبا چشماني كه درآن قطرات اشك حلقه زده بودند،باباي ننه سارا را در آغوش كشيدو بوسه اي بر پيشاني پسر تپل مپلش زد و موافقت خود را اعلام كرد.باباي ننه سارا هم آبنبات هلي اش را كه ساعت ها در گوشه ي لپش خيسانده بود به طرفي پرتاب كرد و شروع كرد به سوت وبشكن زدن؛ در همين لحظه آقاي لاب لاب لا 3(باباي ننه منيره) هم با خواندن شعري خوشحالي و موافقتش را اعلام كرد:

آفتاب لب  بوم  بود كه خدا منو به ننم داد


سفرم پر نون بود كه خدا منو به ننم داد


جيبم پر از قرون بود كه خدا منو به ننم داد


عجب گلي به ننم داد


عجب گلي به ننم داد


وعجيب بچه اي، بود اين آقاي لاب لاب لا 3كه از بدو تولد شروع به حرف زدن كرد.

والبته ما خانوادگي عاشق زبان انگليسي هم هستيم و هر وقت عصباني ميشيم ... يا فارسي نتوانست خوب حرف زد ويا فارسي از يادمان رفت .

مثل اينكه ننه محمود كار دستمون داد كجاي زبان مادري؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!

+ نوشته شده در شنبه 8 تیر1387ساعت 11:39 بعد از ظهر به قلم اَوينار و شهرزاد |

بدو بدو بدو و و و و و و و.....

سلام
از همه ي كساني كه توي اين يكي دو ماه، ما رو راهنمايي كردن،نظر دادن يا ضايعمون كردن ممنونيم.

وبلاگ ما مثه قالي كرمون ميمونه كه هر چي پا بخوره بهتر ميشه،يعني اميدواريم كه اين جوري بشه! پس اگر كم وكاستي داره به خوبي خودتون ببخشيد...

 حالا به اينجا مي رسيم كه اصلا "نكته دوني" يعني چي؟
"
نكته دوني "مي تونه يه چيزي تو مايه هاي "قلم دوني"باشه كه قلم رو توش ميزارن و ما اينجا نكته ها رو تو اين بخش مي زاريم،يا اينكه صفت با شه،مثلا توي جمله ي:رمضون يه دست آدم نكته دوني بود.يا كاربردي مثه كلمه" جانوني" داشته باشهويا ...
اما ما اين بخش رو به وجود اورديم كه مطالب مهم يا توضيحات اضافه رو توش بنويسيم.فقط به خاطر شفاف سازي!!!!!!!!!!!!!!!! و حالا چند تا نكته :

 

1) بعضي از دوستاي گلمون گفتن كه اين وبلاگ خصوصي و مختص خانواده ي خودتونه، ولي ما تا جايي كه مي تونستيم سعي كرديم كه خيلي مطالب خصوصي ننويسيم و در قسمت پيوست ها هم تو ضيحات لازم رو داديم و به خاطر همين اين اسم رو براي وبلاگ انتخاب كرديم، كه خيلي خصوصي نشه و در اين جا به همه ي دوستاي عزيزمون مي گيم كه وبلاگ يه بخشش خانوادگي و بقيش جنبه عام داره.

2) ما يه بخش داريم به نام قصه ي خانوادگي كه قسمت هاي مختلفي داره ، اما موضوعات كل وبلاگ فقط حول قصه ي خانوادگي نمي چرخه ، ما مطالب ديگه اي روهم مي نويسيم؛ مثل خاطره هاي خودمون 2تا ، شعرو داستان هاي طنز ، يا همين بخش نكته دوني و يا مطالب ديگه...؛ و ممكنه از قصه ي خانوادگي هر دو يا سه هفته يكبار براي آپ كردن استفاده كنيم.

3) بعضي از بچه ها گفتن كه زودتر از اين آپ كنين،ما هم دوست داريم اين كار رو بكنيم اما مي ترسيم كه مطالب بي مزه بشه، ودر ضمن خيلي ذهنمون  رو درگير مي كنه و ممكنه به درس و مشقمون نرسيم؛ آخه ما عهد بستيم ركورد بشكنيم و دانشگاه رو 4 ساله تموم كنيم و در ضمن بايد به كلاس زبانمونم برسيم ، چون اين وصيت ننه محمود بوده كه دم مرگ به باباهامون راجع به يادگيري زبان انگليسي خيلي توصيه كرده و مي دونيد كه عمل به وصيت مرده واجبه.

4) از همه ي كساني كه لطف مي كنن و قدمشون رو روي چشماي ننه محمود مي زارن و ميان نظر مي دن خيلي خيلي ممنونيم؛اما خواهش مي كنيم مجهول نظر ندين و يه ردو نشوني از خودتون بزارين و يا حداقل خودتون رو معرفي كنين ، تا همه از بهاري سبزو شيرين لذت ببريم !!!

 5) تشكر مي كنيم از ...

" يكي از كلتوپي هاي خاندان "(1) . ما از اينكه يه فاميل ديگه پيدا كرديم خيلي خوشحاليم و اميدواريم كه پايه خنده باشه، ولي وقتي ما به باباهامون راجع به ايشون گفتيم چيزي به خاطر نياوردن ،البته يه كم مشكوك مي زدن ؛ نمي دونيم جريان چيه شايد يه قصه تازه باشه ؛ ما خبر نداريم، اما هرچي تو نقشه گشتيم لب لب آبادي نديديم.

و همچنين از " آقاي داداش نل " كه راهنمايي هاي خوبي كردن و مطالب مهم و با مزه اي رو يادآور شدند ممنونيم؛ ودر كل از همه ي بچه ها تشكر مي كنيم و اميدواريم ننه ي هاچ زودتر خودشو معرف كنه.

6) و در آخر...

از همه ي بچه هاي خوننده ي وبلاگ مي خوايم اگه مطالب خنده داري راجع به خودشون يا خانواده ي ما يا كلا ً هرچيز با مزه اي دارن به آدرس وبلاگ mail كنن ، تا با اسم خودشون بنويسيم.

 7) اين نمودارهم واسه توضيحات بيشترو شفاف سازي و مشخص كردن جايگاه ما 2تا توي خانواده ي بزرگ لاب لاب لا .

لاب لاب لا

پيوست:

(1) : به قسمت نظرات ، قصه ي خانوادگي ، داستان اول مراجعه كنيد.

 

 

 

    به زودي ادامه ي داستان قصه ي خانوادگي آپ مي شه.

چرا ننه محمود انگليسي صحبت كرد؟ تكليف داداش باباي ننه سارا چي شد؟ و هزاران سوال بي جواب ديگه... كليد اين همه سوال بي جواب،يعني كجا مي تونه باشه!!!!

پس ... منتظر باشيد

+ نوشته شده در چهارشنبه 28 فروردین1387ساعت 1:29 بعد از ظهر به قلم اَوينار و شهرزاد |

 

آمدت نوروز وآمد جشن نوروزي فراز 

كامكارا كار گيتي تازه از سر گير باز

 
شايدبرايتان باور كردني نباشد كه پيشينيان ما اصولا معني عزاوناله
را نمي دانستندبه طوري كه گفته مي شود:"مستشرقين با تمام تحقيقات خود نتوانستند حتي يك روز عزاي عمومي درتقويم ايرانيان قديم بيابند"البته سوگواري سياوش را بايد از اين قاعده مستثني كرد كه گفته مي شود آن هم حالت عزاداري نداشته است.آنها حدود پنجاه عيد كوچك وبزرگ داشتند و تقريبا براي هر چيزي جشن مي گرفتند،چون نگاهشان به زندگي،نگاه يك ملت پيروز و مسلط بر زندگي بود.البته دو جشن براي آنها اهميت بيشتري داشت،يكي جشن مهرگان و ديگري جشن نوروز.

آنها قبل از نوروز مقدماتي را در نظر مي گرفتند كه از جمله آنها جشن اسفندگان،اتاق تكاني و چهارشنبه سوري بود، چهارشنبه سوري ازدو كلمه چهارشنبه"منظور آخرين چهارشنبه سال"وسوري"منظور سوريك فارسي به معناي سرخ"تشكيل شده ودر كل به معناي چهارشنبه سرخ مي باشد.دليل برپايي اين مراسم اين است كه در بعضي نقاط ايران براي شگون، وسايل دور ريختني را مي سوزاندند و بعد از رويش مي پريدند و ترانه هايي كه در همه آنها خواهش بركت،سلامتي وباروري بود مي خواندند.

واما درباره خود نوروز....

نوروز در قديم به دو قسمت بوده است.در روزاول فروردين و آمدن آفتاب به برج حمل نوروز صغير يا نوروز عامه شروع مي شده وتا روز پنجم فروردين ماه ادامه داشته است واز روز ششم فروردين،نوروز بزرگ يا خاصه شروع مي شده است.در آيين پادشاهان اينگونه بوده كه در روز اول مردم عادي را مي پذيرفتند و تا روز پنجم افراد به ترتيب رتبه به خدمت آنها مي رفتند"مثلا روز پنجم مخصوص پسران ونزديكان بوده"و از روز ششم از اداي دين مردم فارق مي شدند و به مراسم و كارهاي خود شان مي پرداختند.

واما افسانه هاي زيادي درباره به وجود آمدن نوروز وجود دارد و يكي از آنها اين است كه:

جمشيد كه اسم او در ابتدا جم بوده است،وقتي به آذربايجان مي رسد دستور ميدهد كه تخت مرصعي را بر مكان بلندي به سمت مشرق بگذارند و بعد خودش با تاج مرصع روي آن مينشيند هنگامي كه آفتاب طلوع مي كند پرتو وشعاع آن روشني بسيار زيبايي را پديد مي آورد ومردم بسيار خوشحال شده آن روز را روز نو"نوروز" مي نامند وچون در زبان پهلوي به شعاع، شيد مي گفتند اين لفظ را به اسم پادشاهشان اضافه مي كنند"جمشيد".

                                            منابع:لغت نامه استاد دهخدا

                                                                و هفته نامه بشارت نو  

 

  

واي تركيديم از بس كه جدي بوديم!!!!ولي خدا وكيلي ما كه اينقدر مردم شادي بوديم،حيف نيست كه حالا قدر گذشته وشاديهامون رو ندونيم؟؟؟!!!!!پس بهتره كه تصميم بگيريم شاد باشيم وقدر كنار هم بودن رو بدونيم.

 

"آدمي نيست كه عاشق نشود فصل بهار

هر گياهي كه به نوروز نجنبد حطب  است"

                                                    سعدي   

خانواده آقاي لاب لاب لا براي شما سال خوبي را آرزو مي كنند.

موقع سال تحويل ما رو فراموش نكنيد.

بهار

+ نوشته شده در چهارشنبه 29 اسفند1386ساعت 10:38 بعد از ظهر به قلم اَوينار و شهرزاد |

رخصت...
سلام اينجا لب لب آباد است صداي جمهوري اسلامي ايران وما (اَوينار و شهرزاد،دختر عمو هاي به هم چسبيده)كوچكترين اعضاي خانواده بزرگ و طنازِ آقاي لاب لاب لا هستيم.اينجا سعي مي كنيم طنز بنويسيم از خاطرات خانوادگي گرفته تا مسايل اجتماعي،فرهنگي و...
مي تونيد براي آشنايي بيشتر با خانواده ماوشخصيت هاي داستان ها به نمودار خانوادگي يا پست هاي قبلي مراجعه كنيد البته سعي مي كنيم در پيوست هر مطلب كمي راجع به شخصيت هاي جديد تو ضيح بديم
پس بزن زنگو...